حرف هایی ازجنس فریاد

ی وقتایی که

تمام حجم قهوه ای استئصال چشمات

به دوتا تیله ی سرد بر خورد می کنه

دلت می خوادبه اون آدمی که پشت میز نشسته بگی

بدم میاد ازت ... از اون لبخند خونسرد بدم میاد

ولی ب جاش

می ری تو قلمروی امنت

روی نیمکت دوست داشتنیت می شینی و خط های سیاه زیر چشماتو ، پاک می کنی

و با خودت فک می کنی

که تو این محیط دوست نداشتنی

چقد این قلمروی دنجت رو دوست داری

چقد این نیمکت سرد رو دوست داری

حتی اگه آخرین باری که بش پناه برده باشی ... ی جوری سرما داده باشتت که تا 3 روز صدات درنیومده باشه ...

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢| ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ| توسط مریم| نظرات () |

قرآن نوشت :

«و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل‌الله اموت بل احیاء ولکن لا تشعرون»(سوره بقره - آیه 154 )

 

چیلیک چیلیک ... یه خونه

یه خونه ... یه ایون ... یه حیاط شبیه گلستون

وسط حیاط ... یه حوضه

کنار حوض یه تخته ... تخت،کنار باغچه ... باغچه پر از گل های رنگارنگه

روی تخت ... یه سماور ذغالی ... یه استکان چایی

بی بی نشسته روی تخت ... استکان چایشم به دست

دخترک هم کنار حوض ... ستاره ها رو از تو آب ... دلش می خواد بچینه

بی بی جووونم ؟؟؟

جون دلم ؟ ... چی شده باز ؟ ... چشات پریشون شده باز ؟

بی بی ... بابای من کجاست ؟؟؟

بابای تو ... پرچم غیرت رو علم کرده برای دشمنات

بابای مهربون تو رفته سفر ... پیش خدا

بی بی دلم تنگه براش ... کی بر می کرده پس بابام ؟؟؟

بی بی

ستاره ام کجاست ؟؟؟

چراغ خانه ام کجاست ؟؟؟

بی بی چایشو سر کشید  ... از ته دل آه کشید ... به آسمون نگاه کرد

دخترکم ... بعضیا، تو آسمون یه ستاره هم ندارن 

اما ... بازم غصه نخور ... چون که اونا بازم خدا رو دارن ...

/ مریم س.م /

 

ت.ن :

برای تمام کودکانی که

ستاره های آسمانشان خاموش است

سهمشان از ستاره ها ... تنها تصویر آن در دل آب است

سهمشان از پدر ... تنها قاب عکس روی طاقچه است

نوشته شده در جمعه ٢٥ بهمن ۱۳٩٢| ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ| توسط مریم| نظرات () |

نوشته شده در جمعه ۱۸ بهمن ۱۳٩٢| ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ| توسط مریم| نظرات () |

چند دانه اشک از خوشه چشمان دخترک چکید

این چشم ها از پشت این اشک ها

چقدر دوست داشتنی تر می شوند ...

/ مریم س.م /

 

بی ربط نوشت :

ی وقتایی هس

دلت می خواد بگی

میشه اینقد نگران من نباشی ...

ولی بازم ی ندای  درونی بت می گه

خفه شو بابا !!!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٢| ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ| توسط مریم| نظرات () |

صحیفه سجادیه نوشت :

"و این مقام کسی است که در نزد خویش از تو شرمنده و بر نفس خود خشمگین و از تو راضی و خشنود است ، پس تو را ملاقات می کند با نفس ذلیل خاشع ،و گردن کج و خاضع ،و با پشتی خم زیر بار سنگین گناهان ،در صورتی که بین حال امید و رغبت به تو ، و خوف و هراس از تو ایستاده " (20-32)

 

داستانم ... داستان شاخه ایست

از درختی ... پای نهری

تر و تازه ... باطراوت ... شاد و سر خوش

تا که روزی

در زمستان ... برفی آمد ... سخت سنگین

برف ها دانه دانه ... می نشستند روی شاخه

تا که آخر

کمر شاخه شکست

پرت شد ... در دل آب

شاخه ، اول بی تفکر شاد شد

شاد از آزادیه بی مقدار شد

آب به موسیقی احساس روان بود

شاخه را می رقصاند

می بردش ... شاید تا ثریا

اما

شاخه ی قصه ی ما

غرق در ... حجم خالی تنوع گشته بود

بی خیال ... دور می شد

از درختش ... از اصلش ... از ریشه اش

او نمی فهمید

صدای شرشر آب مسخش کرده بود

آب دائم می رفت

شاخه هم در پی او

تا به جایی ... که سنگی ... سد راه آب شد

آن گاه

آن آب خروشان ... مرگ را زمزمه کرد

شاخه در اوج تمنای خروش

ساکن شد

وقتی آمد ... او حواسش سر جا

تازه فهمید

جویدند او را

موریانه هایی ... همه از جنس زمان

بیچاره شاخه

بی هویت گشته

نماند از او به جا ... جز ... ظاهری

از درون فرسوده بود

" مریم س.م "

 

نوشته شده در جمعه ۱۱ بهمن ۱۳٩٢| ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ| توسط مریم| نظرات () |

 

صحیفه سجادیه نوشت:

( که ای خدای مهربان ) من به سوی تو فرار می کنم و تنها از تو می ترسم و از تو فریادرسی می طلبم و تنها به تو امیدوارم و تو را به دعا می خوانم و به درگاهت پناه می آورم و تمام وثوق و اعتمادم به تو است و تنها از تو استعانت و یاری می طلبم و به درگاهت ، امن و امان می جویم و بر تو توکل می کنم و به جود و کرم حضرتت اعتماد و تکیه می نمایم (11-52)


چه کسی الهه ی ما را شکسته است؟

برخیز ... ای الهه ی شادی برخیز

برخیز و دوباره معجزه کن

تو بانوی فغان نیستی ... آواز تو ناله نیست

تو مسیح زمانه ای

لبخند تو مرده را زنده می کند !!!

چه کسی لبخند الهه ی ما را دزدید؟

بانو

دل تو ... موج موج دریاست

امواج به پای تو سجده می کنند

مباد بانو ... رو به کور سوی دردی سر خم کند

بانو تو بدان

تا خدا را داری

تا خدا هست

زندگی ... مرگ ... قیامت ... هستی ... همگی زیبایند

طوفان وحشی ... رام دستان تو است !!!

بانو

خداوند قریب است ... خدا را دریاب

و خدا را باور کن

تو نمی دانیو ... او می داند

مهمل است ... می گویند ... صلاح کار خویش خسروان دانند !!!

خدا را ... خدا را ... صلاح کار تورا ... جز خدا چه کس داند؟

بانو

صبر کن

و خدا را باور کن

برده ای در دل چاه ... کی ، کجا فکر عزیزی می کرد؟

/ مریم س.م /

 

 

ت.ن:

امروز

یکی از قشنگ ترین روزای عمرمه

  برا باردوم دارم خاله مییییییییییییییییییییشم هوراهوراهوراهوراهورا

فک نمیکردم دیگه هیچ بچه ای رو ب اندازه ی قلب حامدم قلبقلب دوس داشته باشم

واااااااای .... ولی هنوز نیومده عاشقش شدم .... فسقلی قلبقلبقلب

 


نوشته شده در سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٢| ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ| توسط مریم| نظرات () |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست



پی سی دیزاین - محصولات آرایشی - آی تی ایران | شهید - دامپزشکی - قیمت دلار