حرف هایی ازجنس فریاد

نهالی داشتم کوچک

به آب دیدگانم کردمش سیراب

گیسوانش را هرس کردم

چه شب ها تا به صبح

سنگین پلک هایم را

فدای شاخه شاخه اش کردم

عمرمن به غروب

قامتش به عروج

عجب رعنا شده بود

درخت آرمان های من

چه شد؟

ناگاه

تبر در دست

بالای سرش

خط سقوطش را دنبال می کردم

با تنش

تابوتی ساختم از جنس بلوط

زندگی را عشق را

بی صدا

درتابوت بلوط

اسیرغربت خاکش نمودم

خاکی از جنس سکوت

بر شانه تابوت دلم

چادری افکنده

سخت سنگین است

/ مریم س.م /

نوشته شده در یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱| ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ| توسط مریم| نظرات () |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست



پی سی دیزاین - محصولات آرایشی - آی تی ایران | شهید - دامپزشکی - قیمت دلار