حرف هایی ازجنس فریاد

 

گاهی دلم تنگ می شود

برای آن سفره های بی ریا

برای نان و پنیر

برای ریحان

برای خدا

گاهی

می روم به خرابه خاطرات

زانو بغل می گیرم

کنار گور دخترک

به روی تلی از خاک

بی بی می گفت:مهمان برکت است

چند وقتی است

چشمانم بی برکت شده اند

ببخشید

دیگر

اشک هم

مهمان چشمانم نمی شود

خاک مزارش را

به بازی سر انگشتانم کنار می زنم

هنوز هم

برق چشمانش

فیوز دلم را می پراند

یادش به خیر

آن وقت ها

در حیاط چشمانم دیگ نذری همیشه بر پا بود

عجیب غوغا بود

به رویش خم می شوم

در گوشش

فریاد فریاد زمزمه می کنم

بازهم ببخش

بازهم

برایت گل نیاورده ام

اینجا گل ها جان نمی گیرند

به جایش

تک زهر خند باغ دلم را

به رویش پرپر می کنم

پا به پای غروب خورشید

باز می گردم...

/ مریم س.م /

 

ت.ن:این غفلت سر به سقف می گذارد گاهی....

ت.ن:خدایا مگه نگفتی

       از رگ گردن به من نزدیک تری؟

      پس کی پاسخ گوی این همه فاصلست؟

نوشته شده در یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱| ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ| توسط مریم| نظرات () |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست



پی سی دیزاین - محصولات آرایشی - آی تی ایران | شهید - دامپزشکی - قیمت دلار