محکوم

به من بگویید

به تقاص کدامین جرم

مرا رو سوی جوخه اعدام می برند

چرا تازیانه می زنندمرا

با پوزخندهای نا بجا

با کلمات ناروا

می خواهم بگریزم

بروم از این سرا

به اطراف می نگرم

اما ازکدامین راه......

همانند نابینایان

دستانم را در هوا تکان می دهم

تاشاید

دسنان گرم تو بربایندمرا

نه از روی لیاقت

که ازروی ترحم

آیا می نگری مرا؟

افرادی را می بینم

که سبک بال می خندند

راه می روند بی آنکه بگریند

آن ها را می بینم وآنان مرا نمی بینند

می گذرند بی هیچ ذره ای نگاه

ومن تنها محتاج نگاه توام

کافیست برای من

تاببینی مرا

وبشنوی

صدای گریه ی خونینم راکه به اشک جاری نمی شود

به بهای رازداری از اسرار

نجوا کن دوباره

آرام

آن لالایی هرشب را

نه برای خواب

تا بهانه ای شود برای افشای این اسرار

/ مریم س.م /

/ 7 نظر / 6 بازدید
ریحانه سادات

سلام وبلاگ جدید مبارک.[گل] خوبه که با نام حقیقی می نویسی و از خودت فرار نمی کنی .

پسر خجالتی

در مورد دیوار کاملا حق با شماست.این پستتون خیلی قشنگ بود[گل] [خجالت][خجالت][خجالت]

میم.صدقی

حرفهای تو از جنس فریاد مینشیند بر دل مینشیند بر جان مریم دوست خوب از اینکه به یک روز بعد از ظهر آمدی از تو ممنونم امید است که ببینمت دو باره شاید یک روز بعد از ظهر [گل]

سارا

خیلی بی نمک بود

زینب

بدنبودحالاوقت زیادداری تا یادبگیری [خمیازه]

رضا

به زیبایی ماه سوگند حرف دلم بود[گل]

رضا

زیبا نوشتی نوشته هات مثل نسیم ملایم اما کوبنده جاری در فضاست[مغرور]